شنبه (1401/12/6) : دو ساعت کیمیاگر
یکشنبه (1401/12/7) : یک ساعت و بیست دقیقه کیمیاگر / چهل دقیقه بهداشت پرتو ها (مجموع : دو ساعت)
دوشنبه ( 1401/12/8) : یک ساعت و چهل و پنج دقیقه بهداشت پرتو ها / پانزده دقیقه ریاضی ۲ (مجموع : دو ساعت)
سه شنبه (1401/12/9) : دو ساعت ریاضی ۲
چهارشنبه (1401/12/10) : دو ساعت ریاضی ۲
پنجشنبه (1401/12/11) : دو ساعت و پنج دقیقه ریاضی ۲
جمعه (1401/12/12) : دو ساعت ریاضی ۲
ساعت مطالعه کل : چهارده ساعت
🌸🌺🌸🌺🌸🌺🌸🌺
الان که اینو مینویسم ، ساعت ۰۰:۲۱ دقیقه صبح روز چهارشنبه هست . در واقع نصفه شبه! وقتی که تایید کنم این پست رو ، ساعت یکم دیر تر هم خواهد شد ! ولی یادمه که هفته قبل ، بر من چی گذشت . هفته قبل ینی همین هفته ای که در این لحظه در حال پست کردنشم ، از روز شنبه ، رفتم دانشگاه ، در حالی که ثبت نام موقت بودم و اسمم توی لیست بچه های کلاس نرفته بود ! ینی بخاطر سه ترم مشروطی ، ازم تعهد گرفتن و امضا گرفتم از مدیر گروهمون و یه یارویی که نمیدونم چیکارس ولی انگار یه کاره ای هست ! 😂 و این که رفتم دانشکده پزشکی ، که از مدیر گروه معارف دانشگاهمون ، امضا بگیرم که اجازه بده درس تاریخ صدر اسلام رو ، با گروه فوریت های پزشکی بردارم . این کاری که میخواستم بکنم ، یه جور انتقالی گرفتن بود . هرچند دانشکده فوریت های پزشکی ، بقل دستمونه ! 😑 خیلی کاراش طول کشید و خیلی خیلی اذیت شدم . البته باید پیش مشاور دانشگاه هم میرفتم که مشکلی که نذاشت درس بخونم رو مطرح کنم . به اجبار بهش گفتم که وسواس دارم . افسردگی و اضطراب هم همچنین ! بهش گفتم که در واقع ، از بچگی ، وسواس و اضطراب رو داشتم و افسردگی به مرور به وجود اومد . درسته که از بچگی احساس تنهایی و غم میکردم و زندگی سختی داشتم و کسیم براش مهم نبود ، ولی افسردگی نداشتم . خدایی خیلی خوب مقاومت کردم :))) . فک کنم از دوره دبیرستان و وقتی که عاشق یه دختر خانومی توی مجازی شدم ، کم کم احساس افسردگی بهم دست داد . چون اون موقع ، ایشون هم افسرده تشریف داشتن ! خیلی حس بد بهم منتقل کرد البته من برام اهمیتی نداشت چون دوسش داشتم 😢. آخرشم خیلی بد تموم شد . خیلی بد 😢. ایموجی ای برای توصیف حال اون لحظه ام ندارم :) . متاسفانه بهم گفت که از زندگیم گمشو بیرون 😭. هرچند این حرفی که زد ، بعد از حدود یک ماه کم محلی و سرد شدن اتفاق افتاد . آخرشم بهم گفت که اون اصفهان زندگی میکنه و من تهران . پس بهم نمیرسیم و بهتره تموم کنیم همه چی رو . خب چرا شروع کردی که بخوای تموم کنی ؟ مگه من شروع کردم ؟ من حتی نمیخواستم صمیمی شم باهات ☹️. چند بار خدافظی کردیم و همش برمیگشتم و باهات حرف میزدم . بهت گفته بودم که وقتی برم ، هیچ وقت برنمیگردم . ولی وقتی میرفتم ، احساس افسردگی و تنهاییم ، نمیذاشت راحت زندگی کنم 😢. خلاصه بچه ها ...... سرتون رو درد نیارم! دفعه آخر ، توی وبلاگش پست گذاشت که از زندگی شخصیم گمشو بیرون :) . حیف من 🥲. چرا این کارو با خودم کردم ؟ تنهایی ای که داشتم ، کم بود که بیشترش کردم ؟ اونم برای کسی که لایق مهربونی نبود :( . خدایا منو ببخش که انقدر احمقم . ببخش که انقد بیشعورم . خر بودنم دست خودم نیست 😢. زندگیمو که خودت میبینی ؟ کسی جای من بود ، خودکشی نمیکرد ؟ پس منی که مقاومت کردم و بعد از روز اول ترم چهارم ، ساعت مطالعه رو بردم بالا ، دوست ندارم برای خودم ، آدم بدی باشم . حداقل برای خودم نمیخوام .... 💔
دوستان . وقتی کلاس دهم بودم ، همه دوستای راهنمایی و دبستان رو از دست دادم و جدا شدیم و کسی برام نموند. از طرفی ، بعد از وابسته شدنم به اون دختر خانم ، یکم که گذشت ، کم کم احساس افسردگی بهم دست داد و وقتی که اواسط کلاس یازدهم بودم ، کلن ازش جدا شدم . هرچند که ترکش وابستگیم ، توی وجودم موند و بعد از سالیان سال ، چند بار توی برهه های مختلف باهاش حرف میزدم و بعضاً راهنماییش میکردم توی درسا ، ولی دیگه نمیخوام نزدیکش بشم . دوست عزیزم نون خامه ای ( 😍😁🥰❤️🥺🥺🥺) پیشم هست . دوست داشتنش هم واقعیه و نامرد هم نیست . نظر دوست و رفیقاش درمورد من هم براش مهم نیست ! چون اعتماد به نفس داره ! چون احساس وابستگی به نظر یه مشت احمق رو نداره! چون میدونه آدم بدی نیستم و شاید حتی خیلی خوب هم باشم :) . کسی که انقدر خوب باشه ، برام مهم نیست که براش بمیرم . حتی خوشحال هم میشم به شرطی که بعد مرگ من ، ناراحت نباشه 😢. یکی از آرزو های زندگیمم اینه که اگه دوست صمیمی دختر توی دنیای واقعی داشتم ، اول اون بمیره بعد من . چون کسی که بدونه چقدر دوسش دارم ، انقدر وابسته میشه که مردنم ، براش سخت میشه :( . وگرنه آدمی نیستم که بخوام همرو خاک کنم که به عمر خودم افزوده بشه ! حتی یکی از دلایل خودکشی نکردنم ، این بود که کمک کنم ! همین ! یه سریا شایسته خودکشی نیستن. در واقع شایستگیشون بیشتر از مردن با دست خودشونه . وقتی میتونم خوب شم و بقیه رو خوب کنم ، چرا خودمو نابود کنم ؟
بگذریم ! همه این کار هایی که گفتم رو ، هفته قبل از شروع کلاس های خودم ، انجام دادم . دو روز از روز های دو شنبه یا سه شنبه یا چهار شنبه رو رفتم و اومدم فقد برای کار های تعهد و اخراج نشدنم !
انتخاب واحدم به صورت چهار روز در هفته در اومد در حالیکه ۱۳ واحد شد کلن . چون انتخاب زیادی نمیتونستم بکنم ، بخاطر همین نشد که مثل بقیه ، سه روز در هفته برم دانشگاه . شنبه یک کلاس دارم . یکشنبه دو تا . دو شنبه یکی . سه شنبه هم دوتا . فک کنید که بخاطر یدونه درس ، برم یه شهر دیگه و برگردم خونمون 🙂.
با این حال ، با این حجم از خاطره های بد ، با این حجم از خستگی راه رفت و برگشت که توی یک روز از اون چهار روز ، پنج ساعت و نیم تقریبا توی راهم ، و با وسواس و خیالبافی ها و افسردگی و اضطراب و چیزهای دیگه ای که از جنس وسواس ، ولی کمی متفاوتن ، تونستم روزی دو ساعت بخونم که برای خودم حیرت آور بود . تازه هفته قبلش خیلی کمتر خونده بودم و تغییر زیادی نسبت به هفته قبلش داشتم .
خلاصه ........ خدارو شکر که با نداشتن بیشتر از یه دوست نسبتا صمیمی توی دانشگاه ، و دوری کردن یه سری از بچه ها به دلایل نامشخص از من (که خیلی دلم شکست بخاطر این رفتارشون . حتی بعضا سعی میکنن چشم تو چشم نشن که سلام کنن 🙃.) و با ابراز ناراحتی بچه ها از سوال پیچ کردن استاد بخاطر گشاد بودنشون ، و هزاران دلیل بد دیگه ، میتونم برم تا دانشگاه و برگردم و طاقت بیارم و سعی کنم که زندگی کنم یا اگر نتونستم ، یه روزی زندگی کنم .
نباید احساسی حرف میزدم 🤦. حواسم نبود . اینجا ازین بحثا نباید بکنم . دیگه تکرار نمیشه :) .