یکشنبه ۱۵ خرداد ۱۴۰۲ :

مسواک صبح : نه .

مسواک شب : بعد از شام ، حتما انجام شده . 😍

کتاب غیر درسی : بله . یک ساعت . باشگاه پنج صبحی ها . از ساعت ۲۳ تا ۲۴ . سه صفحه و نیم .

درماتیلومانیا : کنترل شد . حواسم بهش نبود اصلن .😍

خ.ا : کنترل شد . 😍

🌸🌹🌸🌹🌸🌹

بی احساس نسبت به کلافگیم ، می‌خوام بعد از شام ، کتاب باشگاه پنج صبحی ها رو ادامه بدم . البته باید یکم دنده عقب برم که مطالب آخری که خوندم ، load بشه ! اصلن نمی‌دونم که دقیقن تا کجا خوندم ، ولی تقریبی یادمه .

خیلی دلم گرفته ولی حس میکنم که میتونم به کلافگی ها حمله کنم و جرشون بدم ! 😄 دیشب رفتم وزنم رو با توجه به قدم زدم ، دیدم که حدودا ۱۷ کیلو کم دارم . جاهای مختلف ، عدد های مختلف میداد ، ولی چیزی که متوجه شدم این بود که حداقل برای نرمال حساب شدن ، ۱۰ کیلو کم دارم . قدم رو خیلی وقته نگرفتم . فک کنم ۱۸۴ بودم آخرین بار . آخرین بار ، از سن رشد گذشته بود ولی شاید پس لرزه های رشد باقی مونده باشه 😅. حالا با فرض ۱۸۴ سانت و اینکه دیشب وزنمو گرفتم و ۶۰/۵۵ کیلوگرم بودم و ۲۲ سالمه ، به نظر خودم خیلی لاغر محسوب میشم . چون چند نفری گفته بودن قبلن که استخون بندیت بزرگه ولی خیلی لاغری ! ینی در واقع ، کلفتی استخون ها کم نیست ! نه اینکه لزوما قدم بلند باشه ! طول رو نمیگم . کلفتی رو میگم ! الان درک کردید ؟ 🤣

🌸🌹🌸🌹

جدا از اینکه آیندم به چه شکل جلو می‌ره و کارم به کجاها می‌کشه ، باید یه سری کار رو انجام بدم .

ضد حال زدن به کلافگی ها و خلاف میل افسردگی عمل کردن ، مهم ترین کاریه که باید انجام شه . میتونیم اینطوری فکر کنیم که هر وقت کم خونده بودم و به نظرم کافی نبود و توی ذهنم برای نخوندن و کاری نکردن دلیل میاوردم ، دقیقا همون لحظه باید برم سمت انجام یه کاری که حس میکنم با انجامش از ناراحتی سکته میکنم ! ینی کار های مثبت و رشد دهنده . لیست کار های مثبتی که خیلی با زجر و وسوسه رها کردن ، انجام دادم رو اینجا می‌نویسم . البته باید تایم هایی رو لحاظ کنم که واقن افسرده محسوب میشم . ینی بعد از ظهر . حدود ساعت ۳ ظهر تا نزدیکای ۸ شب .

🖤🖤🖤🖤🖤

چالش ها ، افسردگی و خیالبافی ناسازگار هستن که باعث نوسانات خلقی یهویی میشن .

اگه بخوام درمورد چرخه احوالاتم حرف بزنم ، تقریبا اینطوری میشه :

شروع افسردگی با شدت کم _ اوج گرفتن و ادامه پیدا کردن برای حدود دو ساعت _ شروع خیالبافی های مثبت ولی عجیب و نابجا _ شدت گرفتن خیالبافی ها و جلو زدن از افسردگی _ احساس رهایی و تمایل به شدت دادن به خیالبافی ها _ توی اوج موندن به مدت حدود سه ساعت _ خستگی از خیالبافی های مثبت و تمایل به برگشت به شرایط واقعی زندگی _ گرفتن دل و فکر به اینکه : اونجا کجا و اینجا کجا ؟ _ شروع افسردگی و شدت گرفتن .

🖤

این مراحلی که توضیح دادم ، از نظر زمانی لزوما درست نیستن چون بازه ها خیلی کوتاه کوتاه هست معمولا . من به صورت کلی گفتم . اگه خیلی جزئی بشیم ، من مدام افسرده و شنگول میشم ولی این جنگی که هست ، بیشتر به نفع یکی از اونهاست برای یه مدتی از روز . چه جنگیه توی مغزم ! من تقریبا هیچ وقت توی تعادل نیستم . یا قطبی که خودم فلن بهش میگم هیپومانیا ، در حال پادشاهیه و یا قطب افسردگی . واقن وقتایی که توی قطب فرضی هیپومانیا هستم ، خیلی مغزم خلوت میشه . خیلی ایده میاد توی ذهنم و توانایی صحبت کردنم و خوشحال کردن بقیه با چت کردنم با دوستان مجازی ، زیاد میشه . توی اون لحظات ، خیلی راحت تر میتونم صحبت های خنده دار بزنم و کسشر بگم ! 😄 افکاری که رسیدن به هدف رو مثل اتفاقات صد در صدی جلوی چشمم میارن ، خیلی زیاد میشن و افسردگی لای اونها گم میشه . ولی تلاشی به خوندن کتاب و تمرکز روی نوشته ها که باعث نرمال شدن احساسات میشه نمیکنم و دلیلش اینه که وقتی یه نفر از افسردگی فرار می‌کنه ، تمایلی به نرمال بودن نداره و میخواد از کف پا تا نوک موهاش ، پر بشه از خوشحالی و توی خوشحال موندن . خیالبافی ها مثل زنگ تفریح میمونن. توی زنگ تفریح ، کسی نمیره کتاب بخونه یا کار مثبت خاصی انجام بده . 🙃 دستم بستست و قرار شده که از ایموجی های بار منفی استفاده نکنم ، وگرنه حالم با رسیدن به مثالی که بیان شد ، خیلی منقلب شد . ☺️ چیکار میشه کرد ؟ شاید بخاطر شباهتش به اختلال دوقطبی ، با الکتروشوک تاثیر خوبی بگیرم . ولی بعد از خوب شدن و تثبیت حس خوب ، دقیقن چیکار کنم ؟ کنکور که نمیتونم بدم بخاطر سربازی ، و از دانشگاه هم احتمالا اخراج بشم و اگر هم بخوام اخراج نشم ، بخاطر افتادن تایم ریکاوری در هفته اول دانشگاه ، یک هفته رو نمیرم و در ضمن ، شاید مجبور شم که قبل از دانشگاه ، برم کمیسیون پزشکی منطقه ای . چون اونا تصمیم میگیرن که بمونم یا گم شم برم بیرون 🙃. چهار ترم متوالی مشروط شدم و به هر حال ، آبرویی نمونده برام . یه عده توی ترم چهار ازم میترسیدن . دلیلش هنوز کمی مبهمه . احتمالا بخاطر حرفای دوستان نامردم باشه که به دروغ گفتن این پسره همجنسگراس و یا اینکه به دخترای کلاس نظر داره 😕‌. اون قسمتی که قلب آدمو از جا در میاره ، حرفای مفت اونا نیست . من حرف اونا برام مهم نیست . چیزی که برام مهمه اینه که چرا یه عده زیادی ، انقدر راحت باور کردن ؟ نباید توقعی داشت از هیچکس ، ولی چرا بعضیا از این طرز فکر سو استفاده میکنن ؟ ینی چون من برام مهم نیست که دانشجو ها چی پشت سرم میگن و به معمولی رفتار کردنم ادامه میدم ، بقیه حق دارن که از این ویژگی اخلاقی سو استفاده کنن ؟ 🙂

🖤🖤

بچه ها ، این که کتاب خوندم یا نه ، بالای این پست تکمیل میشه بعدن . ❤️