سه شنبه ۱۷ مرداد ۱۴۰۲ :

مسواک صبح : نه متاسفانه .

مسواک شب : بله . 😍

درماتیلومانیا و خ.ا : جفتشون تحت کنترل . 😍😍

کتاب واقعی : نه .

کتاب صوتی : نه متاسفانه .

🌹🌸🌹🌸🌹🌸🌹🌸

دیروز بعد از ظهر رفتم خونه خالم . ساعت هفت و خرده ای رسیدم . جو ، سنگین بود . دختر دختر خالم داشت صحبت میکرد با تلفن . وقتی تلفنش تموم شد ، ناراحت بود . رفت پذیرایی و گریه کرد و بقیه هم رفتن بجز من . در واقع بخاطر لباسش ، بقیه گفتن جامو عوض کنم که زاویه دیدم طوری نباشه که اونو ببینم 😂. خیلی وقت گذشت و همه ناراحت شدن . منم متوجه شدم چی شده و غریبه حساب نمی‌شدم که مخفی کنن. توضیح نمیدم چون حال ندارم و لازمم نیست .

خلاصه دیشب و امروز ، بخاطر عوض شدن جا و دیدن آدمایی با اخلاق های دپ و یا بیخیال از اوضاع فعلی ای که دارم ، کتابی که برده بودم رو نخوندم . بردم و آوردم . ولی بد نبود . خوبیش از بدیش بیشتر بود . صبح که شد ، من زود تر از همه بیدار بودم . پسر خالم بعد از صبحانه رفت . منو اون فقد صبحانه خوردیم . بعدش که همه بیدار شدن ، کم کم دختر خالم و دخترش رفتن جایی و فقد من و اون یکی دختر خالم بودیم . ساعت پنج بعد از ظهر ، زدم بیرون اومدم خونه . هفت و خرده ای خونه بودم انگار . هیچ کاری نکردم . خوابم میومد . خوابیدم . البته مامان و بابام خونه نبودن وقتی رسیدم ، و جایی بودن . خلاصه خودم با لباس بیرون خوابیدم . وقتی اومدن ، یکم بعدش سفره انداختن و منم بلند شدم . البته فک کنم اصلن نخوابیدم ولی دراز کشیدم .

برنامه ای که برای فردا چیدم ، کاملا مثل امروزه . ینی ترجیحا ، یک ساعت از هر کدوم از کتاب های واقعی و صوتی . اگه بهتر هم شد ، چه بهتر !

دوستتون دارم دوستان پنهانِ مجازی ! شمارو حتی منم نمی‌بینم ، چه برسه به فک و فامیلتون (😂) ، ولی مطمئنا خیلیاتون پنهانی اینجارو دنبال میکنید 😂.

شب بخیر سلاطین 👑.